تنها

سیه خرده نامم به بخت

 گرفته دلم زیر آن سنگ سخت

شدم خسته از خون چشم شفق

شدم گریه از آن شب بی شرف

بگفتم به شب ای فلق بسته روی

جوانی به شب خفته ام در سکوت

به امید خوابی در آن صبح زود

چراغ دلم را شکستم به روز

نگفتم به کس این چه  خواهد دلم

قلم را به آخر نخواهم شکست

درآن کنج دیوار خواهم نشست

مرد تنها

مردی از راه رسید  

 خنجر به سینه

 در چشمانش حلقه ی اشک

کوله بارش پاره

فریاد می زد و می خواند

در نگاهش خندی مرگ

دروازی شهر را با دستان خونین

آرام می زد

فریاد میزد و می خواند

نور را در مشت می فشرد

نگاهش خیره به در مانده

جوابی نشنید

 بارها فریاد زده بود

نان به سفره جامه تان بر تن

آب می خواهم

خاک می خواهم

 تا بکارم نور        تا بکارم نور

حرف اخر

کوچه باغ تنهایی مرا  هچ کس باور نکردو من باآن فانوس خواب آلودکوچه باغ های ده رادر جستو جوی یاری گشتم ولی لشکر انبوه تنهایی به من می خندید وپشت سرم ده ی را که خوابی سرد آن را گرفته بود نشان می داد

 

 

 

شاعر : سجاد نجفی

بغض تنها

آن دل خراب

          زیر پرتو های شدیدتاریکی

زجه می زند

و آن بغض تنها

در قهقه ی ناکسان

جرئت شکستن نداشت

و آن چراغ تاریک

در خوابگاه ادمیت

نیشخند تلخی رانشان می داد

و ان کسل ترین سپیده دم

در امید صبح شدن

یار هم دمی نداشت

 

کشتی تنهایی

بادبان بی مهری انداخته شد

لنگر دوستی کشیده شد

گرد باد سرد جدایی

دریای بی مهر زندگی

منم ناخدای تنهایی

فانوس دریایی مهربان را

 پشت سر انداختم

فریاد زدم حرکت به سوی تنهایی

 

همیشه تنها

در جمع شقایق ها

آن همشه تنهایم من

در طراوت باران

من خاک بیابانم

در رود پرستش ها

 من گل ته جویم

در گریه ی مجنونی

من شعر مجنونی

در عشق ترک خرده

من گوشه دیوارم

من را چه گویی تو

من عشق نهانم من

در عشق صدایم ترکید

افسوس که تنهایم من